بدون عنوان
-
تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 14:11
[unable to retrieve full-text content]چرا حال و هوای این روزها اصلا شباهتی به آخراسفندماه نداره؟
روزهایی نه چندان دور
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 19:21
روزهایی نه چندان دور هنگام گذر از کوچه ای خیابانی با دیدن گل سر پروانه ای که یکی از بالهایش شکسته،به یاد می آوری دختری را که چقدر برای گل سر پروانه ای گم شده اش گریه کرد نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر ۱۴۰۱ساعت 13:40 توسط مانلی| |Adblock test (Why?)
روایت روزهای کودکی من
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 19:21
پارت دوم:-مامان پس تو اون کاسه زرده واسم بریز-ماست ترشی و سالادم می خوام.سبزی..سبزی داریم؟ریحون بنفشم می خوام.همین طور که پله هارو دوتا یکی می پریدم پایین تا خودمو به حوض برسونم بازم صدای عزیز جون به گوشم خورد..ننه مواظب باش.آخرش با این بالا پریدنا ی بلایی سرخودت میاری.رفتم رو پله حوض داخل آب ایستاد...
پسرک دخترنما
-
تاریخ: 1401/4/14 ساعت: 18:19
زمانی که خیلی دور نیست،زیر درخت بید مجنون کنار حوض بزرگ آبی رنگ، دختری نشسته بود با دو گیسوی بافته شده،با عروسکی کاموایی که دستهایش به بدن چسبیده و پاهایش آنچنان به هم جفت شده بود که تا ابد نمی توانست قدم از قدم بردارد.روزهای پیش روی این دختر روزهایی روشن بود با چاشنی دلهره.دختری که بیش از توان و ج...
گردنبند بزرگ آقا غوله
-
تاریخ: 1401/4/14 ساعت: 18:19
هرسال فصل تابستون که می شد سبدای چوبی بزرگ رو ردیف به ردیف توی ایوون می چید و ما هم که می فهمیدیم وقتشه برای آقا غوله گردنبند درست کنیم کنارش می نشستیم و اونم با صبرو حوصله بهمون یاد می داد چطو میوه هلگ رو پوست بکنیم و چطور بعد نیمه خشک شدن به جای هسته، داخلش گردو قرار بدیم و مرتب کنار هم داخل سبد ب...
چنارهای شهر من
-
تاریخ: 1401/4/14 ساعت: 18:19
کسی برای چنارها نمی نویسد.می گویند پاییز است و فصل عاشقیپاییز است و هوای قذم زدنهای دونفرهمی نویسند از باران پاییزی که به یکباره انگار مادر آسمان ابرهایش را می تکاند و بی وقفه بر سر زمینیان فرو می ریزد.از چترهای رنگ رنگی تک نفره که دونفره های عاشقی را به سختی در دل خود می چپاند.از دستهایی که جیب لبا...
تبریک تولد
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:24
یادته اون روزا چه تولدایی تو وبمون می گرفتیم؟ از چند روز قبلش دنبال متن و کلی شکلک متحرک بعد همه رو خبر می کردیم که تولد داریم چه تولدی...خواستم بهت تبریک بگم .می دونم چند روز دیگه اس ولی ممکنه تا اون
محبوب من
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:24
محبوب منحرف هایی هست همچون لیمو شیرین به هنگام نگوییم تلخ می شود.محمدصالح اعلاء
من یک زنم
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:24
من یک زنم که کودک درونش هنوز شیطنت می کند.هنوز دلش غش می رود برای نوازش مادرشکه هدیه گرفتن را به رسم دخترانگی اش هنوز دوست دارد...خیالت راحت هم مردانگی بلدم هم عرضه اش را دارم...فقط نمی دانم چرا هر کار که می کنم آخرش...محتاج آغوش مردانه توام..لطفا خیلی شیک و مردانه بغلم کننرگس صرافیان -طوفان
بوی پاییز
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:24
بلند شو ببین پاییزو ببین مثل همیشه ی هو اومد.برگ درخت زردآلو ی شبه زرد شد برگاش داره می ریزه.یادم باشه عصر که برمی گردم نارنگی بخرم همیشهxa0عاشق بوی نارنگی پاییز بودی.اما نارگیای حالا بوی قدیمیارو نمی د
خنده های تو
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:24
صدای خنده های تو افتادن تک های یخ است در لیوان بهار نارنجبخند!می خواهم گلویی تازه کنم.نزار قبانیxa0
صدای تو...
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:24
صدایت را که می شنوم چیزی در درونم شعله ور می شود,حسی را در وجودم به قلیان وا می دارد که سرشار از تازگی ست.تصورام را به کمک می گیرم تا این صدا و آن تصویر رادر ذهنم کنار هم قرار دهم.دلم می خواهد بدانم س
اندر احوالات پاییز
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:24
حالِ خرابِ حضرت پاییز مالِ منشأنِ نزولِ سوره باران به نامِ توتنها نه من به مهرِ تو آذر به جان شدمدلتنگیِ دقایقِ آبان به نامِ تو..!xa0سیمین بهبهانیxa0
چای
-
تاریخ: 1398/2/30 ساعت: 22:22
خستگی را آغوش تو به در می کند.اجالتا چای می نوشیم وقتی که نیستیچه کنیم؟!علیرضا روشن
جسارت
-
تاریخ: 1398/2/30 ساعت: 22:22
درها برای کسانی باز می شود که جسارت در زدن داشته باشند.جسارت داشته باشبا امید با عشق با محبت با تلاش در بزن حتما درها گشوده خواهند شد به سوی روشنایی
روزهای هفته
-
تاریخ: 1398/2/30 ساعت: 22:22
هرکسی برای خود روزهایی داردشنبهیکشنبهچند شنبه اش مهم نیست....یادش که می افتی جگرت را تکه تکه می کندامیروجود
هولاکو خان و خوشاک خاتون
-
تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 10:04
کتاب هولاکو خان و خوشاک خاتون رو شروع کردم.یادش به خیر دکتر رفیعی همیشه می گفت اگه می خوایین از تاریخ چیزی بدونید سعی کنید سمت رمان نرید.تا می تونید منابع بخونید.ی بار تاریخ جهانگشای جوینی رو خوندم اونم واسه نوشتن پایان نامه،نگارشش خیلی سخت بود یعنی فهمیدنش احتیاج به تمرکز و دقت فوق العاده داره که ف...
مامان بزرگمو عشقه
-
تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 10:04
مامان بزرگم خدابیامرز از طایفه به نام شهر بود،با صدرالاشراف که وزیر دادگستری ایران بود و ی مدت رئیس مجلس سنا و چندماهی هم نخست وزیر ایران در زمان مشروطه بود،دختر عمو پسرعمو بودن واسه همین گاهی اخلاق ا
و بالاخره من و تنهایی
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 23:26
قبول دارم خداجون..اینکه توام متوجه شدی همچین خیلی شیک و مجلسی می تونی منو بچلونی. نداشتیما..از این برنامه ها نداشتیم.. اصلا واسه چی کاری می کنی همه همکارام ی هویی همه با هم برن مرخصی اونم ی هفته؟؟! خسته شدم. واقعا که.... از همه توقع نارو زدن داشتم الا جنابعالی. باشه بالاخره به هم می رسیم.
دلنوشته ی یک لعنتی
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 23:26
از چشمهایم افتاده بودی درست روی لبهایم تا لب باز کردم مثل مروارید قل خوردی روی سینه ام و به چشم دیدم که با ضربان قلبم بالا پایین می شدی.دست بردم تا تو را جمع کنم اما دلم نیامد نگاهت نکنم.تو می درخشیدی من لذت می بردم مثل شبنم اول صبح روی گلبرگها بودی از چشمم افتاده بودی تو را بوسیدم تو را بوییدم مثل ...